فربد

فربد در تاريخ 14/12/82 در بيمارستان جواهريان متولد شد
 
تولدت مبارک پسر گلم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧  

١۴ اسفند تولد فربد عزیزم ، وارد 6 سالگلی شد .

 

قربونت برم تولد مبارک

 

انشاءالله 100 سال زنده باشی. در ضمن جشن تولد پسرم را هفته دیگه براش میگیرم

 

ماچماچماچماچماچماچ



 
دندون در آوردن جانان کوچولو
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳  

الان جانان من 7 ماه و 7 روزشه و سه روزه که دندون در آورده موقع دندون در آوردن خیلی بیحال بود و نغ نغ میکرد گریهگریه گریهگریهبعد یه روز داشتم با فنجون کوچک خودش بهش آب میدادم که متوجه شدم دندون در اورده .ماهم خوشحال و خندان اون شب خانواده خودم و خانواده شوهرم رفتیم بیرون و بابت دندون در آوردن عزیز دل مامان جشن گرفتیم و مامان مهربونم هم طبق معمول همیشه که زحمتهای من گردنش است دندونی جانان را پخت

دستت درد نکنه مامان شهناز عجب دندونی درست کردی

  

فربد هم اصرار اصرار که من هم دندونهای جانان را ببینم بعد میرفت دستش را میشست و میزد به لثه جانان بعد میگفت راست میگی مامان ، جانان دندون در آورده چشمکپسر گلم تقریبا نه ماهش بود که دندون در آورد هر کدومشون یه جور بودند فربد دقیقا مثل بچه های سرما خورده میشد که من فکر میکردم مریض شده بعد میدیدم نه دندونش دراومده . ولی خیلی سخته دندون در اوردن بچه ها امیدوارم بدون درد بقیه دندونهات در بیاد عزیز دلم .

ماچماچماچماچقلبقلبقلبقلب


  



 
مریضی دو تا کوچولوهای من
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤  

آبانماه بود که فربد را بعد از چند ماهی مهد کودک فرستادم تقریبا اواسط ماه بود که آبله

مرغان گرفت و مصادف با اومدن مامانم از کانادا بود یعنی مامان رسید فربد دو سه روزبعد

 مریض شد سبزو خونه موند شانس آوردم مامانم اومده بود آخآخآخبعد از دو هفته

 دوباره رفت مهد کودک هنوز چند روز نگذشته بود که جانان کوچولو هم آبله گرفت  

دوباره فربد مریض شد و سرمای سختی خورد آخجانان هنوز آبله مرغونش خوب نشده

اونهم از برادرش گرفت اونهم دوباره مریض شد آخ آخ  آخ حالا ببینید من توی این

 مدت که خونه بودم چقدر درگیر مریضی بچه ها بودم و تقریبا یک ماه این قضیه ادامه

 داشت تا اینکه هر دوتاشون خدارا شکر خوب شدند مژهدر ضمن از مامانم هم باید

 خیلی تشکر کنم بخاطر اینکه همیشه کمک حال من بوده و من اگه دست تنها بودم

نمیدونم چی پیش میومد .

 

مامان جونم دستت درد نکنه همه مون خیلی دوستت داریم.

ماچماچماچماچماچ



 
جانان خواهر کوچولوی دادا فربد
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠  

الان خواهر فربد حدود 7 ماهشه و توی این مدت من اصلا وقت نوشتن نداشتم ولی حالا

امروز بعد از مدتها توانستم سری به وبلاگ فربد بزنم .

از موقعی که جانان بدنیا اومده فربد خیلی دوستش داره و همیشه به من میگه خیلی

ممنون که جانان را بدنیا اوردی  قلب امید وارم که تا آخرش هم همین جوری مهربون باشن    جانان صبح که از خواب بیدار میشه و من نیستم فقط به عشق

دیدن برادرش گریه نمیکنه و میخنده   و از بابت اینکه دو تا بچه

ها با هم میسازند و مشکلی ندارند خیلی خوشحالم بر خلاف تمام بچه های دیگه چشمک  
  



 
روز پدر
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥  

بابا شهرام عزیز و بابا هوشنگ مهربون خیلی خیلی دوستتون دارم.

  ماچماچماچماچماچقلبقلبقلبقلبقلب

 

 روزتون مبارک باشه






 
برگشتن فربد از شمال
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥  

بالاخره دیروز ساعت 12:30 شب فربد و بابا شهرام از مسافرت برگشتند ماچماچماچماچ ومن کلی خوشحال شدم نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندو فربد اینقدر توی این مسافرت شیطونی کرده بود که بچه ام خسته خسته اومده بود و حتی رمق نداشت که غذا بخوره و یا حمام بره  و نصف شبی همش لجبازی میکرد قهرولی بالاخره یه مقدار خیلی کمی شام خورد و بعد به حمام رفت و بااینکه تمام راه خوابیده بوده خیلی سریع بر خلاف تصور بابا شهرام خوابش برد  و طبق معمول چون دیر اومدن خونه فربد به مهد کودک نرفت و صبح خونه مامان شهناز رفت چشمکچشمکچشمک









 
مسافرتهای فربد
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢  

هفته پیش روز یکشنبه 2 تیر ماه به علت اینکه من نمیتونستم مسافرت برم و دکتر ماه آخررا قدقاً کرده بود فربد با مامان و بابام به مشهد رفت و البته با اونها خیلی بهش خوش گذشته بود شهر بازی و ......... رفته بود و حسابی حال کرده بود بالاخره روز سه شنبه که تولد بابا شهرام هم بود ساعت 10 شب برگشتند و من و فربد تولد بابا شهرام را گرفتیم البته تولد اصلیش را روز 5 شنبه با دعوت همه خانواده و دوستان جشن گرفتیم هورادلقکماچ

بابا شهرام تولد مبارک

امروز هم دوباره فربد با بابا شهرام و مامان ژاله و عمه و خلاصه فامیل جمع شدند و رفتند ویلای شمال و دوباره من نتونستم همراهیشون کنم فربد شب قبلش میگفت : عجب بدبختی دارم هفته پیش با مامان شهناز و بابا هوشنگ رفتم مشهد این هفته با بابا شهرام باید برم شمال چشمکمتفکرخنده

صبح امروز راهیشون کردم و حالا با بی صبری هر چه تماتر منتظرم روز جمعه با یکسری خاطره و عکس برگردند . فربد جان مامان خیلی دلش برات تنگ شده ماچماچماچماچقلبقلبقلبقلب

  

 



 
یه خبر از مهد کودک فربد
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦  

امروز داشتم وبلاگ آوین کوچولو را میخوندم که دیدم مامانش براش نوشته که مهد کودکشون به مدت یک هفته تعطیل ، کلی داشتم برای شبدم جون غصه میخوردم که حالا میخواهد چکار کنه که تلفن من هم زنگ زد و مامانم از پشت تلفن گفت فرناز جان مهد کودک فربد به مدت یک ماه تعطیله کلافه. منو میگی با اینکه فربد خیلی زیاد به مهد نمیره ولی باشنیدن این خبر کلی دپرس شدم ناراحت و حالا نوبت منه که بگردم دنبال یه مهد کودک جدید جالب نه ! وبلاگ امروز آوین و فربد تقریبا عنوانها و خبرهاش مثل هم شد چشمکخب شبدم جون یه موقعی هم اینجوری میشه دل به دل عروس و داماد راه داره دیگه  قلب